هایشان بردیواره های چادر افتاده است .خجالت می کشم به چهره هایشان نگاه
کنم .یک لحظه نگاهم به نگاهشان گره میخورد تبسم نامحسوسی درصورتهایشان موج
میزند.
_((بسم الله))
تعارف میکنند پرنده گیر افتاده نگاهم برسفره مینشیند .غیراز یک لیوان اب ومقداری نان
خشک چیزدیگری در سفره نیست .لبخندمیزنم چیزی در گلویم گیر میکند
نمیدانم خنده ام به چه چیزی شباهت پیدامیکند.دست میبرم تکه نان خشک رابرمیدارم
ا جازه مرخصی میخواهم برمیخیزم ازچادر بیرون میایم به جایی تاریک میگریزم گویی
پتک سنگینی برسرم خورده است .فرمانده لشکر!؟
زیرلب تکرار میکنم برای چندلحظه فکرمیکنم خواب دیده ام .به سمت چادر خودمان به
ر اه میافتم ازتوی چادر بوی چلو مرغ میایدوارد چادر میشوم واشک امان نمیدهد .مدتی
گوشه چادر کز میکنم بعدبلند میشوم میخواهم به اشپزخانه لشکربروم وبرای
اقامهدی
واقاحمیدازشام بچه ها ببرم...
خاطرات یکی از همرزمان اقامهدی باکری