گلبرگ2

متن مرتبط با «شهیدمهدی» در سایت گلبرگ2 نوشته شده است

شهیدمهدی باکری

  • نیلوبلاگ

    سلام میدهم ومی نشینم فانوسی کنار سفره روشن هست.تصویربزرگ هیکلهایشان بردیواره های چادر افتاده است .خجالت می کشم به چهره هایشان نگاهکنم .یک لحظه نگاهم به نگاهشان گره میخورد تبسم نامحسوسی درصورتهایشان موجمیزند._((بسم الله))تعارف میکنند پرنده گیر افتاده نگاهم برسفره مینشیند .غیراز یک لیوان اب ومقداری نانخشک چیزدیگری در سفره نیست .لبخندمیزنم چیزی در گلویم گیر میکندنمیدانم خنده ام به چه...

    ادامه مطلب
  • شهیدمهدی باکری

  • نیلوبلاگ

    نماز مغرب وعشاء به پایان می رسد .توی نماز جماعت اقا مهدی وبرادرش حمید نیزشرکت داشتند.انها به چادر فرماندهی که بغل چادر ستادبود ,می روند._باستاد کار دارم به چادر ستاد می روم مسئول ستادانجا نیست .می خواهم برگردموبروم چادر خودمان ,اما وسوسه می شوم چادر بعدی راهم ببینم .سرم راتومیبرم یکدفعه اقا مهدی وبرادرش حمیداقارامیبینم که سفره باز کرده اندومشغول خوردن شامهستند.پشیمان میشوم سرم راپس میکشم مراصدامی زننددریک لحظه خیس عرقمیشوم توی بدوضعی گیرکرده ام نه راه پس دارم ونه راه پیش ای کاش مسئول ستادرابعدامیدیم حالا چه جوری داخل بروم!!_فرمانده...

    ادامه مطلب