شرکت داشتند.انها به چادر فرماندهی که بغل چادر ستادبود ,می روند.
_باستاد کار دارم به چادر ستاد می روم مسئول ستادانجا نیست .می خواهم برگردم
وبروم چادر خودمان ,اما وسوسه می شوم چادر بعدی راهم ببینم .سرم راتومیبرم یک
دفعه اقا مهدی وبرادرش حمیداقارامیبینم که سفره باز کرده اندومشغول خوردن شام
هستند.پشیمان میشوم سرم راپس میکشم مراصدامی زننددریک لحظه خیس عرق
میشوم توی بدوضعی گیرکرده ام نه راه پس دارم ونه راه پیش ای کاش مسئول ستاد
رابعدامیدیم حالا چه جوری داخل بروم!!
_فرمانده لشکراست.....معاون فرمانده لشکراست ...شوخی که نیست بازهم م
راصدامیزنند چاره ای نیست.قلبم تند میزند.
باتردید وارد می شوم ...

برچسب: شهیدمهدی باکری,شهيدمهدي باكري,شهيدمهدي باکري,زندگینامه شهید مهدی باکری,وصیتنامه شهیدمهدی باکری,خاطرات شهیدمهدی باکری,همسر شهیدمهدی باکری,عکسهای شهیدمهدی باکری,بیوگرافی شهیدمهدی باکری,وصیت شهیدمهدی باکری,
نویسنده: سام رحیمی